تبليغاتX
مسافر کوچولو
مسافر کوچولو
Je Me Te Sense!
مثل اینکه این سریال های آب دوغ خیاری تلویزیون تموم شدنی نیست. طفلی مامان بابامو میبینم که از بیکاری و ناگزیری هرشب میشینن و نگاه می کنن

آخه من نمی دونم قصه ی این برادران هندی و عاشق های سینه چاک بی شیله پیله با این مفاهیم عمقی و پیام های اصیل که کاملا" سطحی گفته میشه تمومی نداره...

مه چیز انگار داره تکراری میشه... دلم میخواد دوباره از بیکاری درآم اما وقتی که به فکر روزهای بیخود و بی جهت دانشگاه می افتم... خب نمی تونم تصمیم بگیرم کدوم بهتره اما خب فعلا" می خوام تا می تونم بخوابم که بعد قده ی خواب نداشته باشم از فرصت هام استفاده کنم و کتاب های نخونده ام رو بخونم و همین طور یه خورده به مخم استراحت بدم که بشه شاید اون محیط رو دوباره تحمل کرد.

ضمنا" عمرا" اگه اون سریال های بیخود و بی مزه رو ببینم همین که از بقیه داستانو می شنوم بسه

|+| نوشته شده توسط پرنسس در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 0:9 |

خسرو شکیبایی
خسرو شکیبایی هم مرد با اون قد و بالای خوش تیپشو اون صدای سوت دار قشنگش که هنوزم دکلمه هاش صدای پای آبش تو گوشمه

به همین راحتی

راستی رئیس بیمارستان پارسیان گفت که واسه اینکه بقیه ی هنرپیشه هامون تو این سن نه تقریبا" بالا یا پایین بمیرند بیمارستان پارسیان بهشون خدمات مجانی میده (چه تبلیغاتی)

به قول انگلیسیا Oh my God!!!!

|+| نوشته شده توسط پرنسس در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 23:10 |

ماماااان
آخه من موندم که تو این ۹سالی که غذا پختم یه بارم این دست مبارک نسوخت حالا امروز که می خواستم واسه خونواده ساندویچ سوسیس درست کنم ببرن پارک نوش جان کنن یه لیتر روغن باید بپره رو ۴تا انگشت دست چپ بنده و من از دست چپ ناقص شم. بابا درد می کنه یکی به دادم برسه مردم از درد البته پماد زینک اکسید زدم که بهتر شه ها ولی میسوزه... اشکمو در آورده.

تازه فردا می خواستم بعد از یه عمر برم استخر و جکوزی و ... حالا با این دست ناقص من چطور شنا کنم غرق میشم. اصلا" چطور برم تو آب نکنه عفونت بگیرم

اینم از برنامه ی استخر ما که هربار یه جور بهم میریزه... ماااامان درد می کنه می سوزه... واییییییییییی

اصلنم فردا دوست جونم که تازه امروز کنکور داد و ایشاللا اونم ذکتر میشه میاد خونمون میریم میلی متراژ چشم اون کسی که نمی خواست من برم استخر دراد اصلنم...

اهل خونواده رفتن پارک از اونجا زنگ زدن ما داریم میایم چایی دم کن... آخه یکی فکر این دست ناقص منو بکنه که داره میسوزه درد می کنه

میگما شدم یه پا کوزت واسه خودم

|+| نوشته شده توسط پرنسس در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 23:40 |

گره ها

گره ها همیشه برایم عجیب و پیچیده بوده اند. گاهی باز کردن آن ها راحت است و گاهی دشوار. گاهی کور هستند و گاهی... شاید بینا.

بعضی اوقات با گره ها بازی می کنیم و لذت می بریم و گاهی اوقات از دست آن ها خسته می شویم.

اما به نظر من لذت بخش ترین و در عین حال خسته کننده ترین گره ها گره های زندگی هستند. وقتی که گره ها باز می شوند احساس آرامش می کنیم و انگار یک کوله بار سنگین را از دوشمان برداشته اند اما... وای اگر گره ها کور شوند...

راستی چرا گره ها کور می شوند؟ آیا برای این نیست که ما برای حل این مشکلات آنقدر دور خود می پیچیم و می پیچیم و می پیچیم که گره ها سخت و کور می شوند؟

شاید بهتر باشد....


پ.ن: این نوشته رو داشتم قبل از کلاس زبانم می نوشتم که یه دفعه استادمون اومد نوشته نا تموم موند و رشته ی افکار منم پاره شده بود

بهتر دیدم بنویسمش چون احساس کردم منظورمو رسوندم... می تونید خودتون آخرشو هر جور دوست دارید تموم کنید. شاید بهتر است.....

|+| نوشته شده توسط پرنسس در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 22:19 |

بادبادک باز
یادم میاد که بادبادک باز رو اوایل بهار برای تولد مادرم از کتاب فروشی در میدان ولیعصر خریدم( همان طور که آقای ناشری آنجا بود و نصیحتمان کرد به ترجمه ی مهدی غبرائی- این رو گفتم که یادتون باشه این نسخه از باقی ترجمه ها بهتره)
از خواندن کتاب واقعا" لذت بردم. برایم واقعا" جالب بود که افغانستان هم زمانی مثل کشور خودمان(البته ایرانی که نسل پدرها مادرانمان و نسل های قبل از آن ها دیده اند) بوده واقعا" جالب بود که می خواندم در کوچه خیابان های کابل بوی کباب به مشام می رسیده نه بوی جنگ و خون. یاد دوستان افغانی که امسال در دانشگاه پیدا کردم افتادم که چقدر دوست داشتنی هستند. یاد پسری که در کلاس زبان هم کلاسمان بود و با اینکه در ایران به دنیا آمده بود دوست داشت به کشور اجدادی اش برگردد و آنجا خدمت کند (مهندسی عمران می خوند امیدوارم بتونه ساختمان های محکمی برای مردم آنجا بسازه)
و یاد حسن یکی از شخصیت های اصلی کتاب که چه طور هزاره بودن و خدمت بی غل و غش را به آقا صاحبش می پذیره تا آنجا که بدترین بلاها حتی سخت تر از مرگ سرش میاد... مثل گوسفندی که دارند ذبحش می کنند.
شخصیت های داستان واقعا" برایم جذاب بودند و همین طور فضای داستان که از جایی حرف میزد که بنا به کتاب به نیمش آشنایی داشتم و به نیم دیگر نه...
اما باید بگم که واقعا" کتاب قشنگ و دوست داشتنی بود و من  خیلی از وقایع رو فهمیدم مثلا" اینکه در زمان طالبان بین دو نیمه بازی فوتبال مراسم اعدام و سنگسار داشتند درست در استادیوم. اینکه قوم هزاره سال های سال دستخوش بی عدالتی و ظلم از پشتون ها شده بود و اینکه در زمان طالبان چقدر از هزاره ها را کشتند...
اما این کتاب رو واقعا" دوست داشتم...
|+| نوشته شده توسط پرنسس در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 22:16 |

حباب
   یکی از بازی هایی که در بچگی می کردم ساختن حباب بود. حباب های کوچک را خیلی دوست داشتم چون عمر بیشتری می کردند. حالا هر وقت که به حباب ها نگاه می کنم یاد کودکی هایم می افتم و همین طور یاد زندگی ام.
فکر می کنم همه ی ما هرکدام وارد یکی از حباب هایی که ساخته ایم شده ایم که از شنیدن این همه صدا فرار کنیم که از بیرون حباب بی اطلاع باشیم و به حرف ها و رفتارهای دیگران توجه نکنیم. اما نمی دانم چرا کسی که این حباب ها را اختراع کرد به بلوری بودنش توجه نکرد که با همه ی بی خبری می توانیم باز هم از پشت دیوارهای بی رنگش بیرون را مشاهده کنیم و غصه بخوریم غصه ی زندانی بودنمان را در یک حباب زیبا.
حباب ها هم مثل دیوارها هستند با این تفاوت که وقتی دیوار اطرافمان باشد چیزی نمی بینیم اما صداها را می شنویم و اگر حباب اطرافمان باشد قصه برعکس است.
راستی حالا این حباب های بی رنگ توخالی بهترند یا دیوارهای بلند آجری؟
|+| نوشته شده توسط پرنسس در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 12:41 |

تابستانه
تموم شد!!!

هوووورا!!!!

اونم با چه نمره هایی... بگذریم خلاصه اینکه یه سال سخت مسخره ی بی فایده ی تحصیلی رو با یدک کشیدن اسم دانشجوی پزشکی گذروندیم که بتونیم بلکه ۲ترم به بالین و دانشجوی پزشکی شدن واقعی نزدیک شیم.

وای که دلم چقدر برای نگران نبودن و بی خیالی از درس تنگ شده بود

|+| نوشته شده توسط پرنسس در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 12:35 |

آناتومی
هرچی می خونم تموم نمی شه آخه این چه جور درسیه از این ور می خونی از اون ور یادت میره انگار نه انگار یه ماهه پیش این آناتومیو خوندم

خدا رحم کنه

پ ن: دوشنبه امتحانا تموم می شه هووووووووورررررررررررررا !!!!!!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط پرنسس در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 20:56 |

Zhennegar workshop.ppt
 

        

 

کارگاه آموزشی نرم افزار

ژن نگار

اولین نرم افزار ایرانی آنالیز الگوهای حاصل از

DNA Fingerprinting

 

مکان: دانشکده پزشکی – دانشگاه علوم پزشکی تهران

زمان: 18 و 19 تیرماه 1387 ساعت 8:30 تا 13:00 (دو گروه)
هزینه ی ثبت نام: 20 هزار تومان
اعضای انجمن میکروبشناسی 15 هزار تومان

 

لازم به ذكر است، علاقمندان مي‌توانند جهت كسب اطلاعات بيشتر راجع به اين کارگاه كه به همت گروه ميكروب‌شناسي دانشكده پزشكي دانشگاه علوم پزشكي تهران و با همكاري انجمن علمي ميكروب‌شناسي ايران برگزار مي‌شود، با آدرس الکترونيکی medifeiz@yahoo.com تماس حاصل كنند و يا به گروه ميكروب‌شناسي دانشكده پزشكي دانشگاه علوم پزشكي تهران مراجعه نمايند ( علاقه مندان توجه كنند كه ظرفيت شركت در اين كارگاه محدود بوده و اولويت با افرادي است كه زودتر ثبت نام نمايند). 


پ ن:من برای این تبلیغ پولی نگرفتم اما دیدم چیز جالبیه گفتم خبرتون کنم

|+| نوشته شده توسط پرنسس در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 23:32 |

....
امروز یکی از فامیل هامونکه مرد خیلی خوبی بود تصادف کرد و.... خدا رحمتش کنه و به خانواده اش صبر بده...

خبر مرگ این آقا خیلی متاثرم کرده طوری که بعد از ۳ساعت خواب توی ۲۴ساعت به خاطر امتحان نمی تونم استراحت کنم....

منو یاد نگرانی خودم انداخت که هر وقت از خیابون می گذرم چون مسیر طرف خونه ی ما خیلی خطرناکه می ترسم یکی از همین ماشین ها بهم بخوره و من نتونم دیگه از جام بلند شم. ترسم از مرگ نیست بلکه از اینه که نتونم آخرین حرف ها و خداحافظیم رو با بهترین کسم بکنم ( به قول شازده کوچولو گیرم اون هرچی می خواد در مورد من فکر کنه اما بهترین کس منه) فکر کنم این عذاب آورترین نوع مرگ باشه که یه گوشه ی خیابون توی یه عالمه خون بدون حتی یک کلمه و خداحافظی آدم بمیره... نمی دونم... 

|+| نوشته شده توسط پرنسس در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 12:6 |